روزهایی هست که باید زیرش خط کشید تا مثل خطی از یک رمان که زیرش خط کشیدهای و بیهوا ورقش میزنی به چشمت بیاید. روزهایی که وقتی روزهایت از دست میرود بتوانی راحت پیدایش کنی و با مرورش دلت گرم شود. روزهایی که باید ازش چند کپی گرفت و در چند پوشه و چند کشو و لای کتابهای دیگر پنهانش کرد. روزهایی که باید از روش نوشت و مثل تکه شعری از سعدی چسباند به در یخچال. روزهایی که باید باهاش عکس یادگاری گرفت و زیرش را حتما حتما تاریخ زد که وقتی آلبوم را ورق میزنی یکدفعه تو را ببرد به روزگار سپریشده. روزگار سپری شدهی تو که دیگر مردی سالخوردهای. روزهایی که دل را قرص میکند و این خیال آدم را برمیدارد که نامیرا است. روزهایی مثل تکههایی از رمان میرا که زیرش خط کشیدهای. روزهایی که زیرش باید خط کشید، روزهایی بعید در خاورمیانه، روزهایی که تو در آن میخندی، در شهر من، روزهایی برای روزهای مبادا.
میشود یک شب خوابید
و صبح با خبر شد
غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟
که اگر اشکی هست
یا از عمقِ شادمانیِ دلی بی درد است
یا از پس به هم رسیدنهای دور
یا گریه کودکی
که دستِ بی حواسش ، بادبادکی را بر باد میدهد
کاش میشد
یک صبح
کسی زنگِ خانه هامان را بزند
بگوید
با دستِ پر آمده ایم
با لبخند
با قلبهایی آکنده از عشقهای واقعی
از آنسوی دوست داشتن ها
آمدهایم بمانیم و هرگز نرویم
هیچکس نمی داند
چقدر جایِ شادمانیهای بی سبب در دل نسلِ ما خالیست
هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه قبلهمه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را