میشود یک شب خوابید
و صبح با خبر شد
غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟
که اگر اشکی هست
یا از عمقِ شادمانیِ دلی بی درد است
یا از پس به هم رسیدنهای دور
یا گریه کودکی
که دستِ بی حواسش ، بادبادکی را بر باد میدهد
کاش میشد
یک صبح
کسی زنگِ خانه هامان را بزند
بگوید
با دستِ پر آمده ایم
با لبخند
با قلبهایی آکنده از عشقهای واقعی
از آنسوی دوست داشتن ها
آمدهایم بمانیم و هرگز نرویم
هیچکس نمی داند
چقدر جایِ شادمانیهای بی سبب در دل نسلِ ما خالیست

13 سال و 2 ماه و 22 روز و 17 ساعت قبللایک شد پیجش به هر حال
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 52 دقيقه قبلایول بابا
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 54 دقيقه قبلپیج منم لایک کنید
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبل