مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!
تو نماندی پیشم....خاطرت رفت با او...دل من باز پرید...رفت تا منزل او...دل من با یادت...گرم عشبازی بود...دل تو ...اما حیف ...در پی بازی بود......{ فی البداهه جوابتو دادم...شرمنده}
زیبا مثل همیشه... ولی آیا عشق همه چیز میتونه باشه؟به نظرم اگر یه چشم عشق رو در حفاظ چشم های عقل قرار بدیم، نه کور میشه و حتی روشناییش رو میشه ابدی کرد..