icha
یک روز مادری به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خیلی خاصیت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.» دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»
icha
روزی شخصی به عیادت دوستش رفت و حال او را پرسید. او گفت: «تبم قطع شده ولی گردنم خیلی درد می کند.» شخص عیادت کننده با خونسردی گفت:« امیدواریم آن هم قطع شود.»
icha
حادثه یک روز یک نفر از کنار دیوار می گذرد، یک کاغذ به سرش می خورد و می میرد. مردم می آیند و کاغذ را باز می کنند، می بینند توی آن نوشته: دو تا آجر.
icha
توصیه مادرها مادر: «پسرم! باز هم که با امید دعوا کرده ای! مگر نگفتم هر وقت عصبانی شدی، تا ۵۰ بشمار تا عصبانیتت تمام شود و دعوایت نشود؟» پسر:« بله مادر جان! گفته بودید، اما مادر امید به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»