icha
شکار شیر اولی: «یک روز به یک شیر حمله کردم و دمش را بریدم.» دومی:« پس چرا سرش را نبریدی؟» اولی:« آخر قبل از من، یک نفر دیگر سرش را بریده بود. »
icha
راه حل اولی:« اگر تلویزیونم روشن نشد، چه کار کنم؟» دومی: «هلش بده، بگذار کانال دو.»
icha
علت پسر از مادرش پرسید: «مادر جان! توی این شیشه روغن موی سر بود؟» مادر با خونسردی جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مایع.» پسر با وحشت گفت: «حالا فهمیدم چرا هر کاری می کنم، نمی توانم کلاهم را از سرم بردارم!»
icha
آرزوی بهبود روزی شخصی به عیادت دوستش رفت و احوالش را پرسید. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد می کند.» آن شخص گفت: «ناراحت نباش، امیدوارم آن هم به زودی قطع شود!»
icha
راننده ناشی شخصی که تازه ماشین خریده بود به تعمیرگاهی رفت و به مکانیک گفت: «آقا، لطفاً ببینید این ماشین چه اشکالی دارد که مدام به درو دیوار می خورد.»
icha
در کلاس علوم معلمی در کلاس علوم از دانش آموزی پرسید:« با دیدن پای این حیوان، نام حیوان را بگو.» دانش آموز هر چه به پایی که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتی گفت: «بگو اسمت چیه تا برایت یک صفر بگذارم.» دانش آموز پایش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روی پای من بگویید اسمم چیه.»
icha
مسابقه فوتبال ناظم:« چرا این قدر دیر به مدرسه آمدی؟» دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب یک مسابقه فوتبال می دیدم. چون بازی به وقت اضافه کشید، ناچار شدم خواب بمانم تا نتیجه آن معلوم شود.»
icha
لاف زنی روزی یک شخص لاف زن با یک آدم قوی هیکل دعوایش می شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوی هیکل چند تا مشت به او می زند و پرتش می کند. آدم لاف زن در حالی که نفسش بالا نمی آید، به جمعیتی که مشغول تماشا هستند می گوید: «شما می گویید چه کارش کنم؟»