زندگی یک بازی درد آور است ، زندگی یک بازی بی آخر است ، زندگی کردیم و اما باختیم ، کاخ خود را روی دریا ساختیم ، لمس باید کرد این اندوه را ، بر کمر باید کشید این کوه را ، زندگی را با همین غمها خوش است ، با همین بیش و همین کمها خوش است ، باختیم و هیچ شاکی نیستیم ، بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم .
من تو رو نه با قلبم و نه با عقلم دوست دارم ، چون که قلب ممکنه از تپش بیفته ، عقل هم میتونه فراموشکار بشه ، تو رو فقط با روحم پرستش می کنم چون نه فراموشی داره و نه ایستادن .
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را ؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟ و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش هستم ، وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم .