زنده باد آن کس که گاهی یادی از ما می کند ، از خجالت ما غریبان را غرق دریا می کند ، حال ما می پرسد و از مهربانی های خود ، این دل رنجور ما را عطر گل ها می کند .
سهراب گفتی : چشمها را باید شست ، شستم ولی ، گفتی جور دیگر باید دید ، دیدم ولی ، گفتی زیر باران باید رفت ، رفتم ولی ، او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را ، هیچ کدام را ندید ، فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده .
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ، امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات دیروز ، با غم نبودنت و سکوتی سنگین ، و من شتابان در پی زمان بی هدف ، فقط میروم ، میروم ، یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما ، گرمی مهر تو را میخواهند ، غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند ، میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی ، صدای قدمهایت را میشنوم اما تو نیستی ، فقط صدای مبهم ، قول داده بودی برایم سیب بیاوری ، سیب سرخ خورشید ، سیب سرخ امید ، یادت هست ؟ ، و رفتی و خورشید را هم بردی ، و من در این کوچه های تنگ و تاریک ، سرگردانم و منتظر ، برگی از زندگی ام را ورق میزنم ، امروز به پایان دفترم نزدیکم .
وقتی معلمم پرسید عشق چند بخشه ؟ دستم را بلند کردم و گفتم یک بخشه ، اما وقتی تو رو شناختم فهمیدم سه بخشه ، عطش دیدن تو ، شوق با تو بودن ، اندوه جدایی از تو .