پِگوله پشمک به سر
دلتنگم... نه برای کسی،از بی کسی... خسته ام... نه از تکاپو ،از در به دری... نه دوستی... نه یادی... نه خاطره ی شیرینی... تنهایم... تنها تر از آن سنگ کنار جاده!... اما مشتاقم... مشتاق دیدار کسی که از صمیم قلب دوستش دارم...
پِگوله پشمک به سر
مهمترین درسیکه از زندگی آمختم اینه که 99% آدمها شبیه حرفاشون نیستن !
پِگوله پشمک به سر
شـاید بخندی و بـگویی "بـیخیال، دیوانـه است!" امـا مـن .. هـوای آن نـامردی که جـای مـن را گـرفـته را هـم دارم .. مـبادا از غـصه اش دلـت بـگیرد !
پِگوله پشمک به سر
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم
پِگوله پشمک به سر
صف می کشند دلتنگی های من چو دانه های تسبیـح به نخ کشیده شده … چقدر بگردانم دانه ها را تا تو بیایی ؟
پِگوله پشمک به سر
حتي کشتي هاي مسافربري وقت رفتن سوت ميکشند... من تنهابندري هستم که بي خبر ترک شده ام....