پِگوله پشمک به سر
افسانه ها را رها كن دوري و دوستي كدام است؟ فاصله هايند كه عشق را ميبلعند من نباشم ديگري جايم را پر مبيكند به همين سادگي...!
پِگوله پشمک به سر
اینقـבه قشنگــــے، عاشــــــــــــق کسي باشي که روحشـــم خبر نداشته باشه !!! خــيلي شـيـريـنـه کـــــــه يــواشکي عـــــــاشــــــقانــه نگاهش کنی و توی دلت بگی خیلی دوستت دارم.....!!
پِگوله پشمک به سر
شب سردی است، و من افسرده....// راه دوری است و پایی خسته ....// تیرگی هست و چراغی مرده ....// می کنم، تنها ، از جاده عبور....// دور ماندند ز من آدم ها ....// سایه ای از سر دیوار گذشت....// غمی افزود مرا بر غم ها....// فکر تاریکی و این ویرانی ....// بی خبر آمد تا با دل من ....// قصه ها ساز کند پنهانی.... !!!
پِگوله پشمک به سر
كسي كه خنجر به پشتم فرو كرد,بوي تنش آشنا بود!راستي اين عطر را خودم برايش خريده بودم.......!!!
پِگوله پشمک به سر
چه آرام ، چه آهسته بی خیال رفتی حتی لحظه ای سرت را نچرخاندی تا ببینی چطور در میان برف های سرد و خیابان های یخ بسته این شهر همیشه یخ آتش گرفتم .............!!!
پِگوله پشمک به سر
هر بار که می خواهم به سمـتـت بيايم يادم می افتد ” دلـتـنـگی ” هرگز بهانه خوبی برای تکرار يک اشتباه نيست . . . !
پِگوله پشمک به سر
من و تو ما كه نشديم هيچ ... من نيمى از خودم را هم باختم .....................!!
پِگوله پشمک به سر
هنوز برایت مینویسم ؛ درست شبیه پسرکی نابینا که هر روز برای مـــــــــــاهی قرمز مرده اش غذا میریزد ........................!