یه بار نزدیکی های ونک تو یه ترافیک بدجور گیر کرده بودم یهو انداختم تو یه کوچه فرعی و گازش رو گرفتم ملت هم خیال کردن من بلدم مثل اسب راه افتادن دنبال من! یکم اینور اونور پیچیدم آخر خوردم به بن بست خیلی ریلکس ماشین رو تهه کوچه پارک کردم رفتم تا نیم ساعت بعد اون ماشینها داشتن سر و ته میکردن که ازکوچه در بیان
مامانم رو به به بابام : یادته این یه بار 20 روزش بود اومدم بهش شیر بدم،نزدیک بود خفه شه؟! بابام : آره ....! یادته یه بار 2 ماهش بود تو ماشین جاش گذاشتیم ؟! مامانم : واااای آآآآآآره...! یادته یه بار داداشت اومد پیچیدش توی پتو بردش بیرون،وقتی آوردش کبود شده بود داشت میمُرد؟!! بابام : آره!!!! یادش به خیر ! من تازه الان میفهمم که چرا تو فهم بعضی مسائل هنگ میکنم ...
. . . یعنی من خودم رو یه یک لحظه جای این دخترای مجرد میزارم خیلی حالم گرفته میشه که پسر خوشتیپ و خوشگل و تحصیل کرده ای مثل من قصد ازدواج نداره !! . . .
نه
میدونم چشه
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 57 دقيقه قبل












14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 57 دقيقه قبلbia didi chi kar kardi az bas khandidam kibord ro shkammam bod az ro shekamam oftad ro pish dasti zire sandali shekast baba ah


14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 56 دقيقه قبلچ فرآیندی

وا بده ری


14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 55 دقيقه قبل








14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبل