دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابای ملینا

ساکت آروم راحت درباره »
بابای ملینا
مرد - متاهل
امتیاز: 2900

دنبال‌شدگان

(188 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(293 کاربر)

گروه‌ها

(25 گروه)

بازدید

بابای ملینا
بابای ملینا

ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ “ﺑﺎﻻﺳــﺖ” ، ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻ ﺳــﺮﻡ “ﺧﺪﺍﺳــﺖ”

✿.•*´BITA ✿.•*´
✿.•*´BITA ✿.•*´
در Coma

همه ی جوان ها بالاخره یک روز عاشق میشن... ولی همه ی زندگی به همان عشق اول ختم نمیشه . معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمیکنه ، حتی گاهی با او حرف هم نمیزنه ، اما احساس قشنگیه که همیشه خاطرات آدم رو شیرین میکنه

و 2 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
بابای ملینا
بابای ملینا

یاد آن روز که دز صفحه شطرنج دلت ......... هیچی نبودمو الانم نیستم

بابای ملینا
بابای ملینا

تنهایی به نظرتون بده یا خوبه؟؟؟

مهشاد
مهشاد

بـه حرمت تـمام عاشقانــه ها بـمان و عاشقـی کن شایـد حال دلـم خوب شود کسـی چـه مـی داند !!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
مهشاد
مهشاد

سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من را انتخاب کرد...دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زد و زد... محکم و محکم تر به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . می توانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری....درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیر شده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، و او را برد... من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...خشک شدم .... میگویند این رسم شما انسانهاست،قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رها میکنید ! ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود ... خشک می شود...!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Mahshad Mahalati
Mahshad Mahalati

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر: آره عزیز دلم دختر: منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند پسر: منتظرت میمونم عشقم دختر: خیلی دوستت دارم پسر: عاشقتم عزیزم بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته بشاشه الان میآد خخخخخ

و 2 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
aHaD
aHaD

بسم الله ،،، همه ی هستی تان را برای ما دادید رفتید و زیر دست بدصفت ها و مزدوران عراقی تحقیر شدید ... چشمانت را ببند ای و دیگر باز نکن ... خوشا بحالت که نمی بینی!! آخرش هم چیزی بنام خونت را پایمال کرد ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
حامد ♥
حامد ♥

دلم میگیرد وقتی میبینم تو هستي... منم هستم... اما"قسمت" نیست!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
nahid
nahid

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی، که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام، و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت: یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟ شیخ گفت: نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است. راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد، و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: قاعدتن نباید این طور می شد! سپس رو به پخمه کردی و گفت: تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟ پخمه گفت: آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!

این ارسال را بازنشر کرده است.
nahid
nahid

بوســـه اسم است، چون عمومی است فعل است، چون هم لازم است هم متعدی حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن !

این ارسال را بازنشر کرده است.
nahid
nahid

چیز چیست ؟ کلمه ایست شگفت انگیز در زبان فارسی که میتواند جایگزین تمـــام کلمات دیگر شود ؛ زمانی که طرف کم می آورد از آن کلمه در جمله اش استفاده میکند ؛ به مثال های زیر توجه کنید : چیز اینو کجا گذاشتی ؟ خواستم خدایی نکرده یه وخ چیز نشه … برو پیش فلانی چیز کن !

این ارسال را بازنشر کرده است.
nahid
nahid

ایرانسل : مشترک گرامی چته ؟ چه مرگته ؟ تو فکری ؟ برو از سر کوچه یه شارژ هزاری بخر ۲۰۰ تومن جایزه بدم خوشحال شی

این ارسال را بازنشر کرده است.
سـارا صـدفی
سـارا صـدفی
در حرف دل

میتــــرسم… میترســم کســـی بــویِ تنـــت را بگیـــرد، نغمـــــه دلـــت را بشنـــــود، و تــــــو، خـــو بگیــــری بــه مانــدنــــش! چــــه احســـاس ِ خــط خطـــی و مبــهمی ست، ایــــن عاشقـــــانـــه های ِحســـــودیِ مـــن!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
سـارا صـدفی
سـارا صـدفی
در میکده

تمام ماجرای من سه واژه شد برای تو ...سه واژه ی جدا جدا ....من و ... شب و ... هوای تو ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
سـارا صـدفی
سـارا صـدفی
در میکده

شعر پشتِ شعر می گیرانم به لب ، شبیه ِ تنهایی ِ مردانی شده ام که پیاده رو ها را سیگار پشتِ سیگار گریه نمی کنند

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.