بابای ملینا
ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ “ﺑﺎﻻﺳــﺖ” ، ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻ ﺳــﺮﻡ “ﺧﺪﺍﺳــﺖ”
بابای ملینا
وقتی جز تو هر چه در زندگی ام است برایم هیچ ارزشی ندارد پس بدون تو چه سود دارد نفس کشیدنهایم؟ چه سود دارد این رفتن ها و آمدن هایم؟ چه سود دارد آن بهانه ها ، آن دریا و آن ستاره ها ، آن بی قراری ها و آن زجر تنهایی ها و حالا باید پی برد به گذشتن از سدها ، به تحمل سختی ها ، به بستن چشم بر روی آدمها تا که چشم باز کنم و ببینم تنها چشمهای تو را ، تا به بهانه دیدن چشمهایت بمیرم همانجا
بابای ملینا
به بهانه دیدن باران ، آمدم به سوی تو ، به بهانه اینکه به یادت هستم در زیر باران قدم زدم و ای کاش تو در آن لحظه در کنارم بودی... به بهانه دیدن ستاره ها ، هر شب را به عشق تو بیدارم شاید روزی همه بفهمند که تویی تک ستاره آسمان قلبم...
بابای ملینا
یه زمانی از محبّت خار ها گُل میشدن الآن دیگه از محبّت گُل ها هم هار میشوند…. والّـــــــا…..!!!!
بابای ملینا
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار مح
بابای ملینا
گفتند: بهت خیانت میکند! گفتم:میدانم… گفتند: این یعنى دوستت ندارد! گفتم:میدانم… گفتند: روزی میرود وتنها میمانی ! گفتم:میدانم… گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی! گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم
بابای ملینا
♥کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ... یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ... شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے . و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ
بابای ملینا
شلوغ نکنین بچه ها خب برین برسین درس ومشقتون دیگه ای بابا بعدا میگین امتحاناتم ال شد بل شد ......
بابای ملینا
سارایی وبجه ها من برم دیگه تنا فردا مراقب خوبیا و مهربونیاتون باشین
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 13 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 10 دقيقه قبل