دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابای ملینا

ساکت آروم راحت درباره »
بابای ملینا
مرد - متاهل
امتیاز: 2900

دنبال‌شدگان

(188 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(293 کاربر)

گروه‌ها

(25 گروه)

بازدید

بابای ملینا
بابای ملینا

ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ “ﺑﺎﻻﺳــﺖ” ، ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻ ﺳــﺮﻡ “ﺧﺪﺍﺳــﺖ”

بابای ملینا
بابای ملینا

وقتی جز تو هر چه در زندگی ام است برایم هیچ ارزشی ندارد پس بدون تو چه سود دارد نفس کشیدنهایم؟ چه سود دارد این رفتن ها و آمدن هایم؟ چه سود دارد آن بهانه ها ، آن دریا و آن ستاره ها ، آن بی قراری ها و آن زجر تنهایی ها و حالا باید پی برد به گذشتن از سدها ، به تحمل سختی ها ، به بستن چشم بر روی آدمها تا که چشم باز کنم و ببینم تنها چشمهای تو را ، تا به بهانه دیدن چشمهایت بمیرم همانجا

بابای ملینا
بابای ملینا

به بهانه دیدن باران ، آمدم به سوی تو ، به بهانه اینکه به یادت هستم در زیر باران قدم زدم و ای کاش تو در آن لحظه در کنارم بودی... به بهانه دیدن ستاره ها ، هر شب را به عشق تو بیدارم شاید روزی همه بفهمند که تویی تک ستاره آسمان قلبم...

بابای ملینا
بابای ملینا

یه زمانی از محبّت خار ها گُل میشدن الآن دیگه از محبّت گُل ها هم هار میشوند…. والّـــــــا…..!!!!

بابای ملینا
بابای ملینا

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین...! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...! و این است فرق عشق و ازدواج ...

بابای ملینا
بابای ملینا

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار مح

بابای ملینا
life_beautiful-21.jpg بابای ملینا

چه حسی بهت دست میده ؟؟؟؟؟

بابای ملینا
بابای ملینا

گفتند: بهت خیانت میکند! گفتم:میدانم… گفتند: این یعنى دوستت ندارد! گفتم:میدانم… گفتند: روزی میرود وتنها میمانی ! گفتم:میدانم… گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی! گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم

بابای ملینا
بابای ملینا

♥کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ... یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ... شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے . و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ

بابای ملینا
بابای ملینا

شلوغ نکنین بچه ها خب برین برسین درس ومشقتون دیگه ای بابا بعدا میگین امتحاناتم ال شد بل شد ......

بابای ملینا
بابای ملینا

salam bachehaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

بابای ملینا
بابای ملینا

سلام بچه هااااااااااااااااااااا

بابای ملینا
بابای ملینا

سارایی وبجه ها من برم دیگه تنا فردا مراقب خوبیا و مهربونیاتون باشین

بابای ملینا
بابای ملینا

بیاین بریم ددر

بابای ملینا
بابای ملینا

کسی حرفی زد جونم؟؟؟

بابای ملینا
بابای ملینا

چشات آرامش داره که تو چشمای هیچکی نیست .از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویاهامُ باشی امید فرداهام

این ارسال را بازنشر کرده است.