#حادثه گاهی به من از من نزدیکتر است و من می بینمش هر روز . . . گاهی ایستاده،پشت #پنجره رو به حیاط گاهی نشسته بر نیمکت #صورتی پارک،وقتی ورق میزند روزنامه اش را و #خاطراتش را!!! می بینمش که #تبانی میکند با #عشق . . . آنجا که رنگ می گیرد از پس ساده ترین #لبخند . . . شاید نبینی اشک هایش را وقتی دست در دست #کودکی رد میشود از عرض خیابان!من اما می بینم . . . پرسه هایش را در حریم همین #خطوط-آشفته حس میکنم اما . . . جای هیج نگرانی نیست که همین #حادثه با تمام #جبروتش جان میدهد در #بطن یک #یا-عـــلـــی . . .
آقا درسته ما مسافرت بوديم و نشد درست و حسابي سفره بچينيم ولي بهرحال منم نشستم يه سفره جمع و جور درست كردم و 16 نفري به سال جديد حمله ور شديم مكان : آستارا
. . . دیشب یک یاعلی نجاتم داد . . .
13 سال و 5 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 46 دقيقه قبلآفرین امـید عـالـی ِ ، جناب ِ نویسنده
13 سال و 5 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلمرسی فاطی . . .
13 سال و 5 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبلزیبا.....
13 سال و 5 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبلمرسی مهتاب خانوم . . .
13 سال و 5 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 43 دقيقه قبل