پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.
سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!
»ن شمارمو دادم به این دوخدره ( irancell ) بعد شمارمو پخش کرده چندتا از دوستاش هی بهم زنگ میزنن . چه خط های رندی هم دارن . 7575 8282 حتی اسم یکشون ویترینه !
@سمیهـ ♥ملوس خاندان♥ [!] یه #کاربر-جدید ِ دیگه یافتم . . خودش خودشو لو داد البته . . . . . البته لو هم نمیداد کشفش میکردم به زودی . . . . [!] من برم#طرح-دوستی با اینم بریزم . . . اغفالش کنم . .

14 سال و 1 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 10 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 7 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 2 دقيقه قبل
14 سال و 1 ماه و 18 روز و 6 ساعت و 17 دقيقه قبل