mobina
یه وقت هایی میرسه که نه یادش ارومت میکنه...نه عکسش...فقط بایدخودش باشه....فقط خودش
mobina
آخرین خبر: به دلیل استقبال بی نظیر شما مسلمانان عزیز زمان اذان مغرب یک ساعت تمدید شد!
mobina
تو برو من هم برای اینکه راحت برویمی گویم: باشد برو خیالی نیست . . . اما کیست که نداند بی تو تنها چیزی که هست خیال توست !!!
mobina
امروز هم پستچی پیر محلمان نیامد!! یا باید خانمان را عوض کنیم یا پستچی را… تو که هرروز برایم نامه مینویسی مگه نه
mobina
مهم نیست از بیرون چطور بنظر می ایم٬ کسانی که درونم رامیبینند برایم کافی اند برای انهایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم..... همان بیرون بمانند برایشان کا[!]ت.......*
mobina
دست های تو تصمیم بود باید می گرفتم و دور می شدم. هوایت را بردار و برو دروغِ دوست داشتنت پُر از سُرب است ... سنگین تر از هوایِ بودنت!
mobina
وصیت غضنفر : من از شب اول قبر میترسم منو شب دوم خاک کنید !
mobina
بهانه میتراشی و مرا عذاب میدهی به روح بی قرار من تو اضطراب میدهی دلم پر از گلایه ها ، تنم اسیر درد و خون ولی تو قهر با دلم برای لحظه ی مکن . . .
mobina
بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادتـــ کن و بــه نبــودن هـا ، زود آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن، تعظیم انان همانند خم شدن دو سر کمان است، که هرچه بهم نزدیکتر شوند تیرشان کشنده تر است...!
mobina
تو خیابون با دوستم نشسته بودیم رو کاپوت یه بنزه ، بعد دختره اومد گفت : آقا ماشینتون خراب میشه ها ، کاپوتش فرو میره ! منم گفتم : نترس خانم یکی دیگه میخریم ؛ جایی میرید برسونیم ؟ بعد یه نگاه بهمون کرد در بنزو باز کرد گازشو گرفت رفت ! مام سینه خیز اومدیم تا خونه
mobina
دو نفر در طول مهماني كنار هم نشسته بودند و يك كلمه هم با هم حرف نزدند. پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم
mobina
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که ردمي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه " پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند . پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد ! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است !
mobina
زن در حالی که در آینه نگاه میکنه به شوهرش میگه: من جدیدا خیلی وحشتناک، چاق و زشت به نظر میرسم.. لطفا یه چیز خوب به من بگو شوهر: بیناییت فوق العادست عزیزم!!!
mobina
در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟ من به آن محتاجم !