روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان غنی و مایه دارش حوالی میدان کاج مشغول دور دور بودندی.
تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه دافان حاضر در محفل دور دور شده بود.
به ناگه چشم مبارک شیخ به ( دافی اسمی ) افتاد!
پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین بداد و چشمکی عارفانه و از خلوص دل به دخترک حواله نمودندی!
دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد!
در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمودی !
مریدان خشتک بر کف ماندند که ای یاور قلوب ما ، ای قدس الخشتک !کار را آن بکرد که تمام بکرد!
چه حکمتی در ندادن نمره تلفن بودندی ک ما همچون آفتاب پرست از آن جاهلیم !؟
شیخ شیشه را بالا بداد و صدای ضبط را که آهنگ ( ناری ناری ناری !) بود را کم نمود .
و پاسخ بداد
آن داف اسمی ، از برای ماشین مرید بر ما خنده زد .
که اگر فردا با پیکان 67 گوجه ای خسته ی خودمان او را بیرون ببریم تازه هویت واقعیش معلوم میشود!
مریدان چو این سخن بشنیدند ، به ترتیب حروف الفبا از ماشین پیاده بگشتی و دست بر سر زنان و کلاغ پر کنان تا اتوبان صدر رفته و از خروجی اول وارد خیابان شریعتی شدندی و از پل رومی به قیطریه رسیدندی و در این حلقه تا ابد باقی ماندند ...
روزی گذر شیخ بر بلاد افغانستان فتادی،هوا رو به تاریکی گذارد و شیخ در دل سیاهی شب گرفتار بشد.
ناگهان شیخ خویش را در محاصره"طالبان" بدید.
فرمانده طالبان روبه شیخ گفت:ای شیخ پارسی آیا از برای استمداد ما و جهاد با کفار آمدی؟
شیخ با خود گفت بلاشک اگر بگویم نه این دیوانگان دانه دانه ریشهایم بکنند و خشتکم سلاخی کنند.پس از سر دانایی فرمود:
آری آمدم تا شریعت اسلامی همی اجرا کنیم.
طالبانیان نعره براوردند وشعار دادند: "ایسلام زینده باد،آمریکی مورده باد".
فرمانده طالبان شیخ در آغوش گرفت ودر همان حین کمربند انفجاری بر کمر شیخ ببست و گفت شهادتت مبارک برادر!
شیخ اشهد خویش بخواند و با خود گفت همانا شیخی مضخرفترین شغل است که درنهایت آدمی را به گـــا دهد!
و ضامن انفجار بفشرد.........
لحظه ای بعد
شیخ به خیال اینکه در بهشت است چشمانش گشود و دید همانجا هست که بوده و نمرده!صدای خنده شنید برگشت و دید طالبانی در کار نباشد همانا مریدان هستند که شیخ را سرِ کار گذاشته اند!!
پس شیخ فحش ناموسی را چون رگبار بر سر مریدان فرو آورد و به دنبال آنان تا قندهار بتاخت
آورده اند که روزی شیخ به همراه مریدان خویش به مغازه ی میوه فروشی رفتندی که ناگهان شیخ خربزه ای ترک خورده دیدند و انگشت خود را در آن فرو کردند، میوه فروش با ناراحتی گفت یا شیخ،اگر کسی انگشت در کون شما کند ناراحت نمیشوید؟
در این هنگام مریدان که منتظر جوابی دندان شکن از شیخ بودندی،همی دستها بر خشتکها برده و آماده دریدن و فریاد بودندی که شیخ گفتند اگر برای چشیدن باشد اشکالی ندارد.
مریدان که از شیوایی سخن و ذکاوت شیخ اشکهاشان جاری شدندی همانا خشتکها بدریدند و نعره ها زدندی و فغان کشان به رشته کوههای آلپ متواری شدندی

13 سال و 10 ساعت و 14 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 10 ساعت و 10 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 12 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 13 روز و 59 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 15 ساعت و 11 دقيقه قبل