@㋡ ℳäh§∂ ㋡ رفتم نشستم کنارش گفتم :
برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش
آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ،
با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد
یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد
تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم...
دلـــت که گــ ــرفت ، دیـــگر مــنـ ــت زمین را نــکش . راه آسـ ــمان باز اســـت . پــ ــر بکش . او هــمیشه آغــوشش بــ ــاز است و نـــگفته تــو را میخوانـد
بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !
اصلا به آخرش فکر نمي کني
آنها براي اينند که دوستشان بداري
آن هم نه دوست داشتن معمولي نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...!
اين آدم ها حتي وقتي که ديگر نيستند هم
در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...!
پسر گرسنه اش می شود ، شــتابان به طرف یخچال می رود. . .در یخچال را باز می کند عــرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند. . . پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کــمی آب در لیوان می ریزد،صدایش را بلند می کند ، " چـــقدر تشنه بودم " پدر این را می داند کــه پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...