kamran
فلك در خاك مي غلتيد از شرم سرافرازي .. اگر ميديد معراج ز پا افتادن ما را
kamran
آيينه ميتوان ساخت از خاك تربت ما .. از بس كه در محبت پاك است طينت ما
kamran
دل ما به اندازهء گداخته شده كه اگر از سنگ مزار مارااز مينا درست كنند و از آن مينا در مجلس عيش و عشرت و باده گساري ، اهل بزم را بنوشانند، بزم را بجوش مي آورد.
kamran
حتی اگر خلاصه شود چارسوی دشت در پنجههای شیر؛ آهوی من! نمیر
kamran
از کف آسفالت دانه میچیند پرنده چرخ اتوبوس را نمیبیند.
kamran
با بهترین لباس بیا پیشواز من عریانتر از خیال ابریتر از شمال که بارانیام کنی.
kamran
هیزم شکن همیشه دلش با درختهاست.
kamran
باور کنید: پشت همین میز نزدیک صندلی اتاقم مثل دو سطر میگذرد ریلی که سالهاست قطاری ندیده است
kamran
ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار.
دست زمان درازاي هر نفس جان مرا ميگيرد دل گريان ، چشم گریان دارم
14 سال و 8 ماه و 29 روز و 2 ساعت و 43 دقيقه قبلبه دست خود درختی می نشانم به پایش جوی آبی می كشانم
14 سال و 8 ماه و 29 روز و 2 ساعت و 35 دقيقه قبلكمی تخم چمن بر روی خاكش برای یادگاری می فشانم