kamran
کاش آدم ها هم مثل بچه ها تظاهر کردنشون زیبا بود...!
kamran
مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد
kamran
کنج دیوار . . . روبروی هم ! و چه خوب که قهوه را نخوردیم حرفهایمان به قدر کافی . . . تلخ بود !!
kamran
خودش را در آغوش دیگری پرت می کند .. در تخت دیگری غلت می زند ... اما ، خدا و خودش می داند که ..... که دارد حواسش را پرت می کند .. که دارد میان درد عشق غلت می زند ... دلش را جا گذاشته ... می داند کجا ، اما نمیشــــــود برود سراغ دلش ... راضی است به غلت زدن و پرت شدن ..!
kamran
و خواستن تو جنینی ست در من، که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید!
kamran
فکر میکنی برای فریب دادن شب چند شمع روشن کنیم؟
kamran
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه
kamran
ماه، اهلی کرده مردم را شهر، از هر چارسو امن است خواب در پلک من احساس غریبی میکند امشب.
kamran
لااقل پیغامی از دریا لااقل احساسی از جنگل لااقل گاهی برایم بوسهای بنویس. ..
kamran
شاهنامه، آخرش هم خوش نیست رستم قصّهء ما تیغ بر پهلوی سهراب فرو خواهد کرد.
kamran
أَعْدَدْتُ لِعِبَادِی الصّالِحینَ مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ بِقَلْبِ بَشَرٍ (جواهر السنیه، ص 704) «برای بندگان صالحم چیزهایی آماده کردهام که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است و نه حتی بر قلب بشری خطور کرده است»