kamran
حلقه دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت : حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای ، این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است
kamran
دوستان بفرمایید نماز جماعت .. التماس دعا /./
kamran
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
kamran
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
kamran
روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان
kamran
نابینا گفت : دوستت دارم. ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم
kamran
گاهی فقط یک تشابه اسم برای چند لحظه باعث میشه دقیقاً احساس کنی که قلبت داره از تو سینه ات کنده میشه ...
kamran
هیچ ورزشی برای ” قلب” مفید تر از خم شدن و گرفتن دست ” افتادگان” نیست
kamran
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
kamran
بیهوده می پنداشتم دوای دردم درون چشمهایم هست. گریه نیز در غربت دیدگانم گم می شود و جز شرمندگی چیزی برایش نمی ماند بی رمق و خسته ام ، دل آشفته ام آغوش امن تو را می طلبد. دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا دراین سیاهی بی پایان راه را گم نکند. هیچکس نمیداند چگونه دراین سیاهچال نشسته ام و سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام . . .
kamran
اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن
kamran
خدا آنروز که دنیا را نهاده به هرکس هرچه لایق بوده داده به بلبل ناله مستانه داده ، به طاووس جعبه شاهانه داده به جغد هم در خرابه لانه داده ، به شیر هم قدرت مردانه داده به ما هم 40 تومن یارانه داده!
kamran
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند
kamran
چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
kamran
♦ بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد