kamran
:جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم
kamran
اگر از نرگس چشمت بلور اشک جاری شد دعا بنما مرا شاید دعای دوست کاری شد .
kamran
شخصی ادعیی خدایی میکرد اورا گرفته و نزد خلیفه وقت بردند. خلیفه برای تهدید وی گفت: پارسال کسی دعوای پیغمبری کرد، اورا گرفتیم و کشتیم. مدعی گفت: کار پسندیده کرده اید، زیرا من او را نفرستاده بودم
kamran
در ره منـــزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنــست که مجنون باشی
kamran
روی سنگم بنویسید : چرا من مردم ؟ من که تا لحظه ی آخر تکان می خوردم
kamran
رفتنت آنقدر ها هم که فکر می کنی فاجعه نیست !! من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم ...
kamran
تا آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!! فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی
kamran
تو آن چنان نجیبی که صحرا نمی شود! از شرم خنده های تو گل وانمی شود! در نازکای ترد نگاهت حکایتی است افسوس شرح آن همه اینجا نمی شود! رفتی و من تمام خودم را گریستم این لخته های اشک که حاشا نمی شود هی دور می شوی همه ام را عجیب تر این من چرا به دست غزل ما نمی شود مجنون! شکوه بی کسی ات را ترانه باش شیرین دهن به گفتن لیلا نمی شود...
kamran
هروقت گریه می كنم سبك می شوم عجب وزنی دارد چند قطره اشك...!