kamran
یک بار از کنار دريا عبور کردي.يک عمر امواجش براي بوسيدن جاي پايت ميايند و ميروند.
kamran
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود ودور یا خزانی خالی از فریاد و شور بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
kamran
من مي مانم با شب هاي خاطره.با بزنگاه خسته يك غروب.من مي مانم چون در چشم هايت ريشه دارم.نمي دانم كه چرا زمستان سرد است و پاييز مسلخ گاه برگ.چون اينجا صدايي نيست.حتي كلاغ ها هم نمي ايند.ولي من مي مانم.با شقايق ها و ياس شب سرود فتح ميخانم.تو مي ايي ميدانم.پس ميمانم
kamran
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه ، واسه کم آدمی خوب می نویسه ، یکی لباش تو خوابم غرق خندست ، یکی پلکش تو خواب هم خیس خیسه
kamran
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
kamran
دل بسته شرار آن آتشین نگاهیم عمری خطاب كردند ناخورده مست مارا آویختند چون تاك از داربست ما را آیینه وار بودیم همراز سینه صافان آن آهنین دل آمد در هم شكست مارا دل بسته شرار آن آتشین نگاهیم بگذار تا بنامند آتش پرست مارا دزدانه تا كی و چند ، این پرده را برانداز بگذار تا ببینند ساغر به دست ما را بی حد زدند ما را از حد گذشته بودیم شادیم از آن كه دیدند هشیار و مست مارا
kamran
در شعر من چرخی بزن ای هد هد دیوانه ام یاری کن اینک قلب را ای مستی بی باد ه ام ما را به دریای جنون گه می کشی گه میروی
kamran
نمیدونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری نمیدونم تو این روزا چه احساسی به من داری
kamran
دلیل اینكه آرومم امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی كنار لحن گیراته دلیل اینكه تنهایی همین دستای تنهامه همین دنیای تاریكم همین تردید چشمامه