kamran
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
kamran
وقتی نیستی
همه نیستن نه که نیستن هستن
مثل تو نیستن
kamran
من به تنهایی باغ بعد یک خواب زمستانی میاندیشم و به گلهای فروخفته به دامان سکوت من به یک کوچۀ گیج گیج از عطر اقاقیها میاندیشم...
kamran
آغوشی که
برای تو گشودم
زانوانم را بغل کرد!!!
kamran
حرفی نیست... خودم را یادداشت میکنم..