كامياب
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین.... غمی نیست!!! حوای من!!! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست!!!! آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من، بیاندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!!!!
كامياب
من.... قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست!!! شاید.... و یا..... شاید..... هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
كامياب
هوادارت بودم حوای من، بی هوا رفتی بر دار شدم....
كامياب
ریسمان های از جنس نقره.... در آیینه پیدا میشود.... نشانه هایی از کامل شدن... آرامش... یاد... یاد باد.... نام نیک
كامياب
زیر چشمی نگاهم می کنی و نیشخندی می زنی نیشش سهم من است و خنده اش سهم تو....
كامياب
دیشب صدایم را... مثل تمامی خاطراتمان.... با خود برد... باران...
كامياب
جان داد سرد و کم سو بود.... اما.. به دنبال خانه و کاشانه ای.. کولی دقایق بود... هم دم همه کس نکردم... زوزه ی این دل بی کسم... یاد یاری در سر می پروراندم.. که هوس یاری در سر نداشت... از تو گفتن اما... کارم شده بود روزها... شب ها اما... بستر من... گاه و بی گاه... چنگ میخورد.... چنگ میخورد از حجوم پوچ خیال کسی.. به امید بودنت... سجده به چشمانی که تجلیه خدا بود برای من... چند شبیست.... بی تو و با یاد تو... روزگار میگذرد... در خلوت تنهاییم... یاد تو را در سر میپروارنم... به امید آن روز که بیایی..
كامياب
درد می کشم ، با مداد سیاه ...
كامياب
برای شکستن این سکوت طلسم شده نیازی به ورد و جادو نیست ... یک "دوستت دارم" کفایت می کند!
كامياب
این چند روز....هوا آلوده نبود... خاطرات بودندند... که کمر به خفه کردن آدما بسته بودند...
كامياب
هر چی بوی تو رو می داد عوض کردم تو بگو با لحظه هام چه کنم؟؟
كامياب
فقط پلی بودم برای عبورت ... فکر تخریب من نباش ؛ به آخر که رسیدی ، دست تکان بده .. خودم فرو می ریزم ... !!!
كامياب
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی کور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکّه ی عشق ز این همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...