كامياب
هوس یه سیب کردم! خنده ت گرفت؟ بوی سیب. طعم سیب. وسوسه سیب! میگن سیب میوه بهشته! سیب سرخ حوا چی؟
كامياب
آدم به جرم خوردن گندم با حوا.... شد رانده از بهشت..... اما چه غم... حوا خودش بهشت است!!!
كامياب
این روزها جور زمستان را من می کشم نمی بارد می بارم !!
كامياب
برایم سیگاری آتش بزن، میان لب هایم بگذار ، دور شو... من پر از باروتم...
كامياب
مرا از بهشت راندند به جرم لبخندی ، لبخندی در امتداد چشمانت گناهم سیب سرخ حوا نبود دلهره ایی بود از پس تپش قلبی عاشق شوقی بود سرشار از دلی هم بغض دریا ، دلی که هم رقص موج به صخره زد و هر شب صدای شکستنش آرام بخش ساحل شد هر طلوع سرشار از وسوسه دیدارم من بهشت را به رنگ چشمانت فروختم ، دیوار فاصله را بردار به قدر لبخندی در نگاه سرد دیوار آجری هم پرسه خاطراتم ،لبخندت را به من هدیه کن از پس پنجره غبار گرفته روزگار چشمانم را ببند دستانم را بگیر می خواهم به بهشت باز گردم
كامياب
امشب تمام عقایدم را خاک می کنم و به مهمانی هیچ کس نمی روم حتی اگر خدا هم در بزند در را برویش باز نمیکنم امشب حقیقت را پشت باغچه چال میکنم و .... ادم میشوم....
كامياب
واژه هایم را بارانی میکنی بی انکه خودت بدانی از کدامین حوا سراغ نگاهت را بگیرم در کدامین بهشت وقتی شعله های اتش تمامی سیب ها را سوزانده است
كامياب
انگاه که از شدت نفس نفس زدن به اه کوتاه ارضا نمیشدی من هزار بار با نگاهت اه میکشیدم
كامياب
دقایق حرام میدوند به سوی آغوش برهنه ی تو و بیچاره من که هنوز همبستر عجوزه ی غارتگر ذهن خود هستم... با ناخنهای خون آلودم روی جداره های دیوار میکشم! راه گریزی نیست برای من
كامياب
پنجره وا میشود. پنجره بسته میشود. پنجره وابسته میشود...