كامياب
جایی می خواهم برای زیس تن ...
كامياب
می گویی : اندکی دوستم بدار ..اما طولانی هیچ نمی گویم .. تنها چشمانم را به گذشته می دوزم و نگاهم را که طعم مرگ دارد این روزها بر وجودت می پاشم .. می دانی .. دوستت دارم به اندکی جای زخمی که تا ابد بر گوشه وجودم جای دارد .. اری .. اندک اما طولانی .. به وسعت این دنیای پوشالی ... کاش می دانستی ...
كامياب
تو میگفتی رنگ عشق قرمزه یه جاهاییشم آبیه گاهی هم صورتیه اما نمیدونم چرا دفتر خاطرات ذهنمو که ورق میزنم به قسمتای مربوط به تو که میرسم همش خالیه گاهی هم خاکستریه
كامياب
به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم، منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم. لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا ، شب و روزم یکی شده ، روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم .
كامياب
روزهای بی تو می گذرند و من دست از پا درازتر چشمم را به انتظار فردایی که نخواهی رسید دوخته ام ...!
كامياب
ابرها، میان باریدن و نباریدن دودل بودند و در رویای خاکستری خود پرسه می زدند! منتظر باران بودم... چه فرقی می کرد؟!! گیرم باران هم نمی بارید منتطر بهانه بودم! . . . !
كامياب
مرا چه باک ز باران که گیسوان تو چتری گشوده اند مرا چه باک ز مرگ که بوسه های تو پیغام های قیامند بدرودهای تو تکرارهای سلامند
كامياب
روزهای بی تو می گذرند و من دست از پا درازتر چشمم را به انتظار فردایی که نخواهی رسید دوخته ام ...!
كامياب
تب و لرز کرده ام .... در تب اشتیاق دیدن تو می سوزم و از ترس پایان نیافتن این انتظار سرد بر خود می لرزم
كامياب
پرواز در آسمان مهر من می کنی ولی بر شاخسار عشق دیگری فرود می آیی تار و پود سپید جامه ات قیمت پروانگی من است. فراموش کرده ای ؟ مهم نیست سقوطت را که خواهم دید
كامياب
دلم تنگ آواز نفسی است٬ که پشت خاطره ها جا مانده است...