كامياب
دوستان خوبم روز خوبي داشته باشيد تا شب خدا نگهدار
كامياب
ناگفته هایت که زیاد می شود می شود سکوت سکوت که مبسوط می شود می شود بغض بغض که سنگین می شود می شود اشک و اشک... می شود گریه!
كامياب
جای خلوتی بود وسط نیستی. گفتی:«هستم.»بی صدا تر از سکوت نگریستم.هیچ نبود. گفتم:«نیستی.»بلند تر از فریاد. از دور سایه های غریب سیاهی و عدم بود که می آمد و می رقصید. دلم ریخت. چه کنم با اینهمه نیستی باز گفتی:«هستم.» تسلیم شدم. با آن همه ظلمت.گفتم:«هستی.تو هستی.این من هستم که نیستم
كامياب
غلط» بودم اما .. « تو در من دویدی .. تو در من دریدی .. تو در من کشتی .. تو در من مردی .. تو در من متولد شدی » و من ..؟ من دیگر نیستم .. در تو غرق شدم ...خام شدم..پختم ...سرد شدم ..رها شدم.. بتاز .. بگو نیستی بگو غلطی غلطم .. غلطی که تو در آنی غلط تو خود تو تو
كامياب
آسمان بارانی و سقف اتاقم چک و چک چشم های خیس یعنی مغز من بارانی است رعد و برق و غرغر و طوفان و باد و اضطراب وضع بیرون و درونم ، بی گمان بحرانی است شب دراز و سرد و خیس و ساکت و محزون و تلخ ماه امشب ؛ پشت ابر تیره گون مهمانی است چشم هایم قرمزاز بی خوابی و سرخ از جنون ظاهرا در حالت بد ، رنگ ها شهوانی است ...
كامياب
کلمه ها هم دیگر به هم اعتماد ندارند از هم قافیه شدن می هراسند شعرهای بی قافیه ... شعرهای دنیای نو!
كامياب
روشهای کهنه آدم کشی را کنار بگذارید! برای کشتنم کافی ست... نگوید دوستت دارم... یا دیر بگوید... یا بد بگوید... آنوقت خودم میمیرم... بی دیه ... بی قصاص... زحمت نمیدهم!!!
كامياب
دست تو اگر بود دست من در جیبم نبود
كامياب
همین که هستی همین که لابه لای کلماتم نفس میکشی راه میروی در آغوشم میگیری همین که پناه واژه هایم شده ای همین که سایه ات هست همین که کلماتم از بی تویی یتیم نشده اند کافی ست برای یک عمر آرامش باش حتی همین قدر دور
كامياب
آهای شیرینی های حقیقی از بس که قند رویاهامو خوردم مرض قند گرفتم دارم میمیرم هنوزم میلی به ملاقاتم ندارید؟
كامياب
در هوای نبودنت دلم میلرزد میترسم به سرنوشت حباب ها دچار شوم نزدیکتر بیا بگذار به راه دلمان ادامه دهیم مقصد همان غار آدم و حواست میخواهم حوای قصه های عاشقانه ات شوم لطفا آدم غصه های دلتنگی من باش
كامياب
شبایی که برف میاد دوست دارم پنجره اتاقمو باز بذارم و برم زیر پتو اینجوری هم لذت سرما رو حس می کنم و هم لذت گرما رو در حالی که لذتش برام هیچ لذتی نداره اسم این وضعیتو میذارم : تنهایی
كامياب
جایی خودم را جا گذاشته ام. میون منطق و احساس. نه... گم شده ام. حالا نه از روی عقل تصمیم می گیرم. و نه احساسی مانده برای دهن کجی به عقل ! روند مسخره ای است. خاکستری.خنثی. بی تفاوت. چیزی آن ته توی وجودم یخ زده است به گمانم.