كامياب
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند / معنی کور شدن را گره ها می فهمند / یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن / چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند .
كامياب
تخت سیاه قلب من پر از نوشته های توست / نیمکت چوبی دلم واسه همیشه جای توست .
كامياب
از وقتی رفته ای ، هرچه داشتم هم ،با تو رفت کاغذها ،شعرها ،ترانه ها امـــــا انبوه ِ رد پای تو و عطر ِ نفسهایت بر جای جای زندگیم همچنان باقیست.....
كامياب
صدايت درگوشم زمزمه می شود ونگاهت درذهن مجسم... ولی من تو را می خواهم نه خيالت را.
كامياب
دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی / آنچه از غم هجران تو بر جان من است
كامياب
هنوز عشق تو امید بخش جان من است خوشا غمی که ازو شادی جهان من است چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق که سوز سینه ی خورشید در زبان من است اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
كامياب
تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جویم نمی دانم چه خواهد شد اسیرم در دو راهی ها غرورم یکطرف ماند و دل دیوانه ام اینجا چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را بگویم عاشقت هستم بمان با من تو ای زیبا
كامياب
مرغ شب خوابید و از عشق تو بیدارم هنوز چشم نابینا شد و مشتاق دیدارم هنوز..... عاشق دریای عشقم کی بدادم میرسد؟ من کجا دریا کجا یک قطره بارانم هنوز
كامياب
من از کودکانی که بی مهابا بزرگ شدند می ترسم من ا زکودکانی که به پاس بزرگی عروسک هایشان را درون قدیمی ترین گنجه پنهان کردند می ترسم من از کسانی که شبهای عاشقی را در خوابند بیزارم اتاق کودکی ام دنیای کودکی هایم تنهایم نگذارید...
كامياب
باز دلــم تــنـــگ است باز چشمانم باران می طلبد آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده باز من تنهایم! و در این سكوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی كند
كامياب
قطره های باران به شیشه می کوبند چشم های من بر کاغذ هرچه برایت می نویسم باران لعنتی چشم هایم پاک می کند...
كامياب
صدای شکستن فلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . .