كامياب
شب که می شود فشرده می شوم در خیال تو تا تمام شوم از " بودن "!
كامياب
گلوله ای که من را کـُـشت .... . . . می خندید !
كامياب
جدال ماسه ها و رده پاهاست اينجا و باراني نيست برهوت واژه است اينجا
كامياب
دلم تنگ و خیالم تنگ برایم تنگتر دنیا نمیدانم چه کس امشب چنین ازرده قلبم را ! صدایت میکنم اما صدایم باز میگردد نگاهت سنگ و قلبت سنگ شکستی راز چشمم را
كامياب
رفتنت آغاز ویرانیست٬حرفش را نزن! ابتدای یک پریشانیست٬حرفش را نزن! دوست داری بشکنی قلب بی قرارم را ٬ دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن!!!
كامياب
گو اصلا تو این لحظه واسم قلب تو میلرزه بگوای عشق دیروزم بزن تو خلوتم پرسه...
كامياب
شاید با دویدن برای رسیدن به کسی، دگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نمونه...
كامياب
ای کاش همدم تنهاییم قلب بارانی تو باشد تا اینگونه در گرداب غم و اسارت بی تو بودن اسیر نباشم ای همدم تنهایی رویاهایم بیا و مرا رها کن بیا و مرا به قصر پاکان ببر
كامياب
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را
كامياب
هر روز خودت رو جلوی آینه میبینی ولی بعد از سالها متوجه گذر عمر و بالا رفتن سن ات میشی
كامياب
موضوع انشاء: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ به نام خدا... بی او
كامياب
وقتی باخداگل یاپوچ بازی میکنی نترس! تو برنده ای !چون خداهمیشه دو دستش پره
كامياب
بالا را چــــرا نگــــاه میکـــــنی ؟ خـدا همـینجاست ... لابلای همـین جهنـمی که تو ساختی و مـــــن بهشـت می ناممـش.....!