كامياب
وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند.... باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه , دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد.....
كامياب
من نمیدانم کدام نگاه.. کدام جاده.. کدام حرف.. کدام صدا.. کدام رفتار.. کدام نبودن.. کدام خواستن.. کدام بودن.. کدام واژه.. کدام نخواستن.. کدام دوستت دارم.. کدام… تو را از من گرفت… ولی! من میدانم! دلم تا همیشه در وسط ترین نقطه ی زندگیت جا مانده است… جایی بین خواستن و نخواستن.. جایی بین بودن و نبودن جایی بین رفتن و نرفتن.. جایی بین...... این نقطه های خالی.....
كامياب
از کودکی یاد گرفته ام امثال تو نامحرمند تو بگو چطور محرم اسرارم شدی....؟
كامياب
غربت چشـــمانت مرا اینطور بی خانمان کرد وگـــرنه روزی مــــن هم ســرو ســـامانی داشـــتم .....
كامياب
اگرچه من از دیرباز مردهام این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرَد صدای دم زدنم را همچنان خواهد شنید.
كامياب
از جنوب که آمدم لهجهام شبيه سوال و ستاره بود من شمال و جنوبِ جهان را نمیدانستم هر کو پيالهی آبی میدادم گمانِ ساده میبُردم که از اوليای باران است
كامياب
کوچه پس کوچه های دلت را دور میزنم خانه سبز خود را رنگ سیاه میزنم کفنی سرخ بر جای عشق میزنم این بار من ، خودم را خط میزنم .
كامياب
امشب برای آمدنت تا اذان صبح فرسنگهای فاصله را فرش می کنم...!!!
كامياب
همانجا که نفس هایم عبور می کنند آنجا تلنبار می شد درد را می گویم ! چیزی مدام گلویم را می فشرد اما، چشمهایم می خندید هنوز!
كامياب
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ، یک بوسه یک نگاه حتی حرامم باد اگر تو عاشق من نباشی
كامياب
وقتی تو بودی؛ هوا،هوای ما را داشت من تو را،تو مرا و خدا هم می نشست ما را می پائید تا مبادا... حالا که نیستی؛ هوا گرفته می شود،داغ می کند من بی تاب می شوم،گریه می کنم خدا هم حوصله اش سر می رود، مدام می خوابد.
كامياب
این شهر شهر قصه های مادر بزرگ نیست که زیبا و آرام باشد آسمانش را هرگز آبی ندیده ام من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد.