كامياب
هرکس از این دنیا چیزی برداشت ، من از این دنیا دست برداشتم !
كامياب
تمام روز و شب با بیقراری به شوق روی تو بیدار هستم اگرچه بی غرورم زنده اما به شوق لحظۀ دیدار هستم !
كامياب
و نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
كامياب
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي اين دلتنگي را بگير از من هنوز تولد نيافته ام من خوب بودن را در فاصله يافتم
كامياب
شکستن خـــرد کردن ســــــــوزاندن خاکســـــتر کردن به باد دادن... از هر انگشتت یک هنر می بارد !
كامياب
شکــــی نیست ! تو همیشه دلســوزی ... گاهی به صفت تشبیهی گاهی به صفت فاعلـی
كامياب
چه خاک حاصل خیزیست... جوانی من...!!! حسرت ها به سرعت ثانیه ها می رویند...!!!
كامياب
جلوی آینه هزار جور چشم و ابرو کج و راست می کنم که مثلا عمیق تر شود اخمم!! توی خیالم هزار برنامه می چینم که یک هوار اخم تحویلت بدهم که مثلا عصبانی ام از بس که خشک شد چشمم... از بس که دیر کردی! ولی قنج می رود ته دلم هر بار که می گردانم سرم را به خیال رسیدنت! قند آب می کنند ته دلم به خیال آمدنت! به خیال باز شدن اخم هایم دانه دانه با صدای قدم هایت! و باز خراب می شود اخمم.... و باز آینه!
كامياب
آنگاه که خمارِ یک لحظه دیدنِ تو می شوم به گمانم شراب هم به مستیم حسادت می کند
كامياب
این روزها بد میگذرد... بد میگذرد وقتی ساعت ها کلمه زیرورو میکنم, و از خودم جز "تمام شدم" به چیز دیگری نمیرسم... بد میگذرد غریبی روبروی آینه... بد میگذرد این روزهای بی رویای دور از خاطره... بد میگذرد کنار این دلتنگی های مدام... بد میگذرد وقتی حرف تا پشت لب هایت بیاید و همانجا بماند... وقتی بغض, بی صدا بشکند اما نچکد... وقتی زود دلگیر شوی... وقتی هی صبوری کنی و صبوری... بد میگذرد وقتی هرچه توقع داشته باشی نشود... وقتی روزگار تند بگردد و تو از این گردش, جز سرگیجه نصیبت نشود... بد میگذرد زندگی بی رویا...
كامياب
نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من فواره و رؤیا در تو بود تالاب و سیاهی در من در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
كامياب
اگر میخوانی میخواهم بگویم ستاره ها هم حسادت میکنند . میخواهم بدانی ستاره ها هم به اینکه جای کوچکی از قلبت را خانه کردم حسادت میکنند . وقتی با منی فرشته ها دستهایمان را میگیرند ، آن یکی را ببین چه زیبا به دورت چرخ میزند . آن یکی را ببین با سبدی از گل روی سرت عطر یاس میریزد . حق دارند حسادت کنند . حق دارند به مهربانی هایت حسادت کنند . ببین چطور دستم را گرفته ای ؟ انگار کودکی در آغوش من . انگار هنوز هم روزها را با طپشهای قلبت میشماری . انگار تا نگاهت میکنم صورت سفیدت سرخ میشود . من اینها را میبینم و عاشقت هستم .
كامياب
زمانی کوه بودم حال دیگر آدم شدم می رسیم به هم؟؟؟