كامياب
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکـایت ســـختی نیست از پــاکیه اشکــهــای خود فهمــیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
كامياب
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي آرزوهايش مي گردد ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد
كامياب
بر روي سنگ قبرم ننويسيد که عاشق بود بنويسيد اخلاقش بچه گانه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که چه رنجهايي را تحمل کرد بنويسيد دروغگو بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد در جواني مرد بنويسيد پير شده بود پير جواني بر روي سنگ قبرم ننويسيد تنها بود بنويسيد بهترين دوستش تنهايي بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عشق در وجود او نبود بنويسيد وجود او عشق بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عاشق باران بود بنويسيد باران موثر ترين داروي او بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که کم تحمل بود بنويسيد مشکلاتش بيش از اندازه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد روزاي آخر غمگين بود بنويسيد شاد بود مرگش فرا رسيده بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد از دوري يار مرد بنويسيد از عشق يار مرد بر روي سنگ قبرم ننويسيد که روز تولدش مرد بنويسيد که هرگز متولد نشد بر روي سنگ قبرم ننويسيد نامش (...... ) بود بنويسيد نامش ديوانه بود
كامياب
در شبان غم تنهایی ما شاپرک هم به چراغی نپرید قدم هیچ فرشته به ره خانه ی ما راه نبرد هیچ کس مرگ دل زخمی ما را که ندید هیچ شعله اجاق سرد ما گرم نکرد دست من رو به دعا خشک شد اما انگار که خدا هم به دل زخمی ما رحم نکرد ..سلامي دوباره دوستان خوبم
كامياب
عذاب که می شم تو نجاتم می دی نجات که پیدا می کنم تو از پیشم می ری و باز عذاب می شم از دوری دست هات و اونقدر بی قرار که باز می رم سراغ آتیش می سوزم و تو باز سر می رسی تا نجاتم بدی تا وقتی آتیش سرد شد، بری و باز بسوزم این عذاب ِ کدوم گناه ـه که آرومی نداره؟
كامياب
رو شناي خيس ساحل عکس يک قلب و کشيدم توي اون ساحل زيبا برق چشم تو رو ديدم تو غروب سرخ دريا ياد تو همنفسم بود از همون فاصله ي دور من به وصل تو رسيدم
كامياب
پرواز در آسمان بیگانگی به تمنای وصال کوچ در قبیله ی تنهایی به تمنای خیال بازگشت در رویای سکوت به تماشای پشیمانی تو جدایی در غم فردا به تماشای پریشانی من خسته ام تنها رها کن مرا می خواهم غرق شوم در رویا تنها رها کن مرا
كامياب
آن که باز آید مرا از غم رها سازد تویی درد این آوارگی از تن رها سازد تویی اگر خانه دل را ویرانه کرده دست غم آن که این ویرانه را از نو بنا سازد تویی
كامياب
طلوع طالع من هنوز روشن نشده پای قرار بی قراری های تو غروب کرد من در این سطرهای پنهانی به دنبال حرمت روزهای از دست رفته ام
كامياب
اگر كتاب زندگي چاپ دوم مي داشت هرگز نمي گذاشتم كه اينقدر غلط چاپي داشته باشد....... روز خوبي داشته باشيد خدا نگهدارتان
كامياب
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام
كامياب
تقســیم کردیـــــــم از ازل مـن بـا دل تو تنها تـرین فصل دلـــــــــــــم تنها دل تو دیگر چه فرقی میکند وقتی شکسته ست باشد دل من ریـــــز ریــــــــــز ویا دل تو