كامياب
شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم وقتی به هوای دیدنت قلب ابرها هم تند تند می تپد یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره باران بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیز میخورد
كامياب
در اتاق تنهایی ام شب ها خفقان تشویش اضطراب غوغا می کنند می ترسم من از این اتاق بدون تو
كامياب
کلمه گره خورد حس گره خورد تو اگر نیامده بودی به سرفه نمی افتادم بی تو این همه حرف در گلویم خفه می ماند
كامياب
هر شب لا به لای لایه هایی از دود و غم می خوابم کم کم رویایی نمی بینم آیا مرگ عادتی این چنین نیست؟
كامياب
بی تو هر شبگام خیابان بر قامت تنهایی من می گرید.
كامياب
وقتی کنار تو باشم هیچی کم ندارم و این بهترین راه برای اثبات اینه که الان هیچی ندارم ...
كامياب
اگر مجبور باشم انتخاب کنم بین دوست داشتنت یا نفس کشیدن ، از آخرین نفسم استفاده می کنم تا بهت بگویم دوستت دارم
كامياب
می توان پر کرد فاصله هایی بلـند را با یک پیام ساده و کوتاه... کا[!]ت بنویسی : دوستت دارم
كامياب
کاش تو چایی بودی و من قند ، من خودمو فدات می کردم تا تو تلخی زندگی رو احساس نکنی
كامياب
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست / ز پا این بند خونین برکنم نیست امید آن که جان خسته ام را / به آن نادیده ساحل افکنم نیست . . .
كامياب
خیلی ها میگن دوری و دوستی ، ولی من میگم سخته زنده بودن وقتی دوری و نیستی !