كامياب
من مرد هستم... اما از بعضی از مردهای سرزمینم شاکیم از اوناییـ کیه فردای دخترای سرزمینم رو با هوس میکشن... از اوناییـکه مثل زلزله بم ویران میکنند و دل میشکنند... از اوناییکه با بیست نفرند و تو [!]بوک از تنهاییـ میگن... کاش بجای کالا از هوس تحریم میشدیم
كامياب
قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............ و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!! (روز خوبی داشته باشید خدا یار و نگهدارتان )
كامياب
مرا به رؤیاهای دور میبری و رهایم می کنی ! میدانی راه خانه را بلد نیستم ..
كامياب
مدتیست... دست هایم را... با نوشته هایم... گرم کرده ام... اما... گول نمیخورند...!!!
كامياب
مــی خــواهــم کمــی بــروم آن ســوی دنیــا! آنجــا کــه آسمــان، پنجــره بیشتــر دارد و خــدا هــم، دیــدی بهتــر . . .
كامياب
لبـــــــــانم را دُوخته ام مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم " که هر بار گفتـــــم ، تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد ...
كامياب
پیکت را ببر بالا و بنوش رفیق ! بنوش به سلامتی فاحشه های شهرمان که به جز خود کسی را نفروختند ...!
كامياب
چه جمعیت بی شماری فرد محکوم به مرگی را تا صحنه ی اعدام همراهی می کند! هیچ چیز این پدیده را نمی تواند توضیح دهد، نه سیراب شدن لذت عشق به عدالت، و نه فرو نشاندن عطش شرم آور شهوت انتقام.
كامياب
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره همین نفسیست که می آید و می رود از سینه آری هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن...