به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود......
رضا توی فیلم "حوض نقاشی" به پسرش می گفت گریه نکن ! مرد که گریه نمی کنه .. ( بعد مکثی کرد و گفت نه .. گریه کن اصلا گریه مال مَرده .. ... فقط سرت رو بگیر بالا و مث یه مرد گریه کن ...
خرد تا به زنان میرسد نامش مکر میشود مکر تا به مردان میرسد نام عقل میگیرد درخواست توجه تا به زنان میرسد نامش حسادت میشود وحسادت تا به مردان میرسد می شود غیرت
آن قدر مرا با دیگران مقایسه نکن دوست داری برای تو کدام باشم؟ آدم آهنی ِ بی احساسی که فقط دستوراتت را اجرا کند؟ آدم برفی ِ دل ربایی که به ماندنش هیج اعتباری نیست یا مترسک ِ به ظاهر تنهایی که آغوشش برای همه باز است؟؟ آدم ِ هیچ کدام از این کارها نیستم من را برای خودم دوست داشته باش...