سپیده
چقدر روزهایم داغ است بدون تو.من سرمای با تو را دوست دارم.
سپیده
روز ها از پیش هم رفتند و من در این تنهایی و بی کسی سوختم.بهشت ها مال شما برای من همان آتش سوزان اشک هایم کافی است.
سپیده
دلم واسه دوباره بریده شدم شاه رگ دستم تنگ شده.
سپیده
از تنهایی خسته شدم.هیچ همراهی ندارم.کسی هست با من باشد.هیف که صدایم را کسی نمی شنود.
سپیده
زندگی دویدن بر اتفاقات است و من زمین خوردم. بعد از این همه زمین خودن بزرگ شدم ولی دیگر جانی برای بلند شدن ندارم.
سپیده
روزم را با دلخوشی و امید شروع می کنم که شاید امروز دلم نشکند که شاید امروز نسیم صبح همانند بچگی هایم صورتم را نوازش کند که شاید امروز رویاهایم به من پوزخند نزنند که شاید امروز........