امروز دیدم مرد همسایه گنجشک کوچولوی زخمی بی رمقی رو از تو کولر خونشون در اورد ..با بغض نگاش کرد و بعد زخم هاشو پانسمان کرد٬ و گذاشتش تو یه جعبه و نشست بالای سرش٬ شروع کرد نوازش کردنش ... و من به نجات دهنده هایی فکر میکنم که هیچ وقت نبودن و چقدر جاشون توی لحظه های جون کندنِ من خالی بود....