❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من؟ یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟ خنده دار است بخند..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مهربانم با تو عهدی ميبندم نا گسستنی فراموش نشدنی و ماندگار قلبم را به تو هدیه میدهم به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم به تو که روحت را سرشتت را عصاره ی وجودت را ميپرستم و به آن عميقاً عـشق ميـورزم ای عزیزِ ستودنی مهربان ماندنی نازنین خواستنی بدان و آگاه باش که من تو را هيچگاه هيچ کجا هيچ لحظه ای تنها نخواهم گذاشت و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد مطمئن باش تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
پروانه های رنگارنگ احساسم این روزها ، سیاه و سفید شده اند ... مرا از یاد مبر ، نه خاطر پروانه ها ، نه به خاطر غنچه ها ، نه به خاطر خاطرات به خاطر چشمان همیشه منتظرم که در جست و جوی نگاه توست. بیا و مثل همیشه نگو یکی بود و یکی نبود . بگذار باور کنم آن که نبود ، تو نیستی ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدایا .... اندکی نفهمی عطا کن ؛ که راحت زندگی کنیم .... مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم ... !!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
لب هایـت را مــی گـویـم .. روی ِ چـشمــانــــم بـگذار .. تـــا دیـگــر هـمیـشـــه … خوابــــ ِ بـــوســــه بـبـیـنــم …
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
یه جایی باید دست آدمارو بکشی و نگهشون داری.... صورتشونو میون دستات محکم بگیری و بهشون بگی: "ببین دوست دارم...."
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چشمانـــــــــــــــــــــــــش واي چشمانـــــــــــــــــــش تو كه ميخواستي بــــــــــــــــروي چرا نقش چشمانت را نبـــــــــــــــــــــردي؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
جای خالیت را نفس عمیق می کشم ... عطرت از تو باوفا تر است !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من كه ديگه نميام از بس كه سرعت پائينه...خدانگهدار...شبتون بخير
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
قاصدک! شعر مرا از بر کن؛ برو آن گوشه باغ؛ سمت آن نرگس مست؛ و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش . حالش اصلا طبیعی نبود . همش بهم نگاه میکرد و میخندید . به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود . باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم . خب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن ؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبروریزی میشد . اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم . بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت . یه بار بی مقدمه گفت : تو هم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید: تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره ! بعد بلند خندید و گفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خداوند همه چيز را در يك روز نيافريده است ، پس چه چيز باعث شده كه من بينديشم كه مي توانم همه چيز را در يك روز بدست بياورم ؟