❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شب شد و اشک آسمان ، مردمک پنجره ها را شست
وز پس پرده ی پنهان تنهایی من
مشعل یاد تو در خانه ی تاریک ، چراغ افروخت
ناگهان، خاطر من چون افق آینه روشن شد
ناگهان، سینه یبیشتر من در تب دیدار بهاران سوخت
یاد تو، بوی چمن های پر از برگ و خزان را
با مناجات باد سحر ، نثارم کرد
از نهانگاه دلم ، چشمه ی غم های جهان جوشید
غصه بغض فرو خورده ی من راه گلو بر بست
گریه ی سرشارتر از ابر بهارم کرد
یاد تو ، عکس در آیینه ی تنهایی من انداخت
یاد تو ، پنجره ای را به شب غربت من بگشود
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هرزه می نامی دختری را که تار مویی بیرون روسری دارد یا سیگاری به دست ، یا دست عاشقی در دست ؛ ولی من ، هرزه تو را می خوانم ، که هر سخن بی اساسی با ذهن ات همبستر می شود و افکاری اینچنین حرامزاده ، در دامنت می پروراند ...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی بركت كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد كه نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟ شما كه قاصد صد شانه بر سرید از من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما كه با غم من آشناترید از من "حسین منزوی"
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
در هم تنیده شدیم! باور نداری به تنت نگاه کن!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
و من برگ بودم که طوفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کسی از خود نمی پرسد و ما نیز از خود نمی پرسیم و ما جوابی در پاسخ به آنها نخواهیم داشت که چرا ؟ واقعا چرا ؟ پلنگ صورتی با اینکه لخت بود ولی چیزی ازش معلوم نبود