مردان هم قلب دارند.... فقط صدایش یواش تر از صدای قلب یک زن است... مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند.... شاید ندیده باشی اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب می کنند... هر وقت زن بودنت را میبینم سینه ام را به جلو میدهم صدایم را کلفت تر میکنم تا مبادا لرزش دست هایم را ببینی... مرد که باشی دوست داری از نگاه یک زن مرد باشی... نه بخاطر زورِ بازوها ! مثل تو دلتنگ میشوم ولی گریه نمی کنم... بچه میشوم بهانه میگیرم... تو این ها را خوب میدانی... تمام آرزویم این است که سر روی پاهایت بگذارم تا موهایم را نوازش کنی... دوست دارم بدنت را بو کنم... عاشق بویِ موهایت هستم! من بیشتر به آغوشت نیاز دارم.... چون وقت تنهاهیم خاطره ی تو مرا امیدوار می کند به همه ی دنیا ! تا برای خوشبختیت... لبخندت... آرامشت... تلاش کنم... من مرد بودنم را مدیون زن بودنت هستم ! این بود قسمتی از درد دل مردانه ام... تو فقط این ها رو میفهمی... با زن بودنت ! ♥
شراب خواستم... گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد ... تمام تمنای من اما سر برآوردن از این گور است... تا بگویم هنوز بیدارم... سر از این عشق بر نمی دارم ! گاهی وقتها خیلی زود دیر میشه و حسرته که باقی میمونه...