#کودکى اندیشید که #خدا چه #مى خورد، چه #مى پوشد و در #کجا منزل دارد؟ ندایی آمدکه: او #غم بندگانش را میخورد، #گناهانشان را مى پوشد و در #قلب شکسته آنان ساکن است.
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم كه هیچ كسی نخواهد توانست این چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت بازگوید. چرا مرا شكستی؟ چرا؟ اشعاری برایت سرودم كه هیچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند. چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا؟ چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفید با باقی مانده ی وجودم نگاشتم. چرا این چنین كردی با من؟ چرا؟ زیبا ترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوش بو ترین گل های سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد؟ چرا؟ من كه بودم؟ كه هستم؟ به كجا می روم؟ به کجا چنین شتابان مقصد خاک است!!!!!
تا به كي از آرزوهامون #جدا:: خــــدایــــــا مستجاب کن دعای #مادری را که هیچ آرزوئی جز #خوشبختی و هیچ هدیه ای جز #عشق و #محبت برای فرزندش ندارد … و شـــایـــد . . . فـــرزنــــد هــرگــــز نـــدانـــــد ! به سلامتي همه مادرها!
اسمم را گفتم مرا نشناخت! عینکم را برداشتم مرا نشناخت! حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم باز مرا نخواهد شناخت! او دیگر عوض شده است و چشم هایش مال خودش نیست پاهای زنی گناهکار او را در خیابان ها می گرداند!!!!!!