دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

**♥♥k!m!a♥♥**

**♥♥k!m!a♥♥**
زن - مجرد
امتیاز: 337.45

دنبال‌شدگان

(184 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(224 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

سایتی که آدرسش رو در پایین گذاشتم نتیجه مدتها کارعلمی چند پرنده شناسه که تونستن تن صدا و آوای بلبلها رو رمز گشایی کنن! با این ابتکاری جدید, شما میتونید متوجه بشید که ترجمه اسم شما به زبان بلبلی چی میشه! به این صورت که شما با نوشتن اسم خود در این سایت می توانید آن را به زبان بلبل بشنوید و در صورت علاقه، صدای مورد نظر رو دانلود کرده و به عنوان زنگ اس ام اس یا زنگ گوشی استفاده کنید. [لینک]

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

خداوندا : زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ! که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده..... دوستت دارم مادرم...

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ... نسل خوابیدن با اس ام اس ... نسل درد و دل با غریبه های مجازی ... نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ... نسل لایک و پوک از روی قرض ... نسل کادو های یواشکی ... نسل خونه خالی و دعوت شام ... نسل پول ماهانه ی وی پی ان ... نسل صف و دعوا ... نسل تف ، وسط پیاده رو ... نسل هل ، توی مترو ... نسل مانتو های تنگ ، نسل " شینیون " زیر روسری ... نسل شرت " play boy " هنگام سجده ... نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ... نسل شارژهای اینترنی ... نسل " copy , paste " ... نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ... نسل جمله های کوروش و دکتر ... نسل فتوشاپ ... نسل دفاع از فاحشه ها ... نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ... نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو ! یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ، بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم : " یادش بخیر "

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم، یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره! همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت: "بسم الله الرحمن الرحیــــم" منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم: "اشهد ان لا اله الا الله"! هیچی دیگه... انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر». رفتم خواستگاری؛ دخت...ر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند ساب

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

عشق تو جام لبریز از ترانه است هر نفست ساز در این می خا نه است چه بگویم که قلبم نکند تنازی با این جام که تو یه خوردش دادی هرچه گویم همه کفر و خطاست در می کده عشق ثانیه هم بر فناست هی که نهادی در وجودم همه هستی خوا ندی از شعر ترا نه ی این سر مستی بگو با دل عاشق چهکنم لحظه های رفته بر باد را چگونه باز یابم بگو که عا شق بودی ثا نیه هایم را با عشق خریدی بگو هر ثا نیه قربانی نفسهام شدی تا که این دل ثانیه هایش را کند بردباری

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد خاک کم آب شده مثل کویر تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

shlmmmmmmmmmmmmmm be hameye d00stane d0nbaleriiiii....kh00fin???

این ارسال را بازنشر کرده است.
**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

نزديك تر بيا ! من زنده ام هنوز اما... ... نزديك تر بيا من روي دست فاصله تشييع مي شوم !

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم. دومین روز بارانی چطور؟ پیش‌بینی‌اش را کرده بودی چتر آورده بودی من غافلگیر شدم سعی می‌کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد میکند حوصله نداشتی سرما بخوری چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم. تنها برو! دکتر علی شریعتی

این ارسال را بازنشر کرده است.
**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

/ پروفایلم خوشمل شده؟؟؟؟؟ /

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**
در دوره

آیا شست جورابتان سوراخ شده است؟ آیا جوراب دیگری ندارید؟ آیا از بیرون افتادنِ شستِ پایتان خجالت میکشید؟ ما برای شما راه حلی داریم: . . . لنگه ها رو جابجا کن،سوراخش میفته رو انگشت کوچیکه معلوم نمیشه! خخخخخخخخ

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

دلـــَــم براے تــو کــه نه, ولـ ــی بَرای روزهــای باهَمـــ بودنِمـان تَنـگـــ شده براے تــو که نه ولــی برای "مواظِـ ـب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده براے تـــو که نه ، ولــی برای نگاهـ ـی که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده براے تـــو که نه ، ولــی برای دلے که نگرانم میشد تَنـگــ شده راستِش براے اینها که نه ...! دلَــم بــَرای خودت خیــلــی تَنـگــ شده!!

**♥♥k!m!a♥♥**
**♥♥k!m!a♥♥**

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد… آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قل