**♥♥k!m!a♥♥**
پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروزدر خیابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می¬آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینكه ادا در می¬آورد و می-رقصید، به خاطر اینكه چشم¬هایش خیلی شبیه تو بود... از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می-دیدند..
**♥♥k!m!a♥♥**
چه کنم ؟چاره کجاست؟ سهم من دردل این ویرانی یک سبد بی تابی است.. مــي انــديــشــــم.... مــي انــديــشــــم.... تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي..... تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد.... اصلاً بگو ببينم مي آيي؟ مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟ مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟ مي آيي.... تا از درياي نگاهت قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟ مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟ كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ، از دل كدامين شب ، از عمق كدامين جنگل خواهي آمد.... تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را پيش كش آورم و به تو بگويم دوســتــــت دارم...
**♥♥k!m!a♥♥**
توی یه روز سرد وقتی دنبال جایی برای پنهان شدن می گشتم جایی گرم تر از قلب تو پیدا نكردم ! فرموش نكن كه بیرون خیلی سرده
**♥♥k!m!a♥♥**
چشمامو وقف تــو کردم، دل به خلوت تــــو بستم ، هم ترانه پس كجايي؟! من كه مردم از جدايـی، دل شكسته و غــريبم، جون ميدم اگـــه نيايی
**♥♥k!m!a♥♥**
ايــــــــن روزهــــــا هــــــركــي بــهــم مــيــگــه "دوســـتــت دارم" بـــهش مـــيـــگــم : عــزيـــــزم بــــــرو ســــــر اصـــل مـــطــلــب
**♥♥k!m!a♥♥**
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم یا سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انارو سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نویسد این ندارد آن ندارد بنویس کی آن مرد در باران میاید این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
**♥♥k!m!a♥♥**
به شانه ام مي زني که غم هايم را بتکاني ؟ به چه دل خوش کردي ؟ به تکاندن برف از شانه ي آدم برفی
**♥♥k!m!a♥♥**
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم مستم اگر ساکن می خانه نباشم
**♥♥k!m!a♥♥**
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....
**♥♥k!m!a♥♥**
اگه 2 نفر از لب پرتگاه آويزون باشن،اول كدومو نجات ميدي؟؟؟؟؟؟؟ 1.اوني كه دوست داره 2.اوني كه دوسش داري چرا؟؟؟؟؟؟؟
**♥♥k!m!a♥♥**
از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی ؟ گفت : به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا را می فروشم
چرا ميخندی عليرضا؟؟؟؟
14 سال و 7 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 31 دقيقه قبلخو یکم خنده دار بود.ناراحت شدی؟
14 سال و 7 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 29 دقيقه قبلنه،چرا ناراحت بشم؟؟؟؟

14 سال و 7 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 22 دقيقه قبل



14 سال و 7 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبلايول...

14 سال و 7 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 14 دقيقه قبل