Kimiya va
دفتر یادداشت روزانه دختر: امروز باهاش بهم زدم بهش گفتم از اینکه باهاش هستم خوشحال نیستم .. فکر کردم بهم میگه نرو بمون...اما اون گذاشت که برم... به همین راحتی کسی رو که این همه دوسش داشتم و منتظرش بودم از دست دادم................................................دفتر یادداشت روزانه بسر: امروز باهام بهم زد گفت از اینکه باهامه خوشحال نیست ... انقدر خورد شدم که نتونستم بگم چرا؟! میخواستم ازش بخوام که نره اما وقتی با من خوشحال نیست نمیتونم به زور نگهش دارم .... به همین راحتی دختری رو انقدر عاشقش بودم از دست دادم.......((((نتیجه ی غرور این شد(تنهایی)...))))
Kimiya va
چنــدان هـــم دور نیستــــی ؛""""" فقط به انــدازه ی یک نمیـــدانم از مــن فاصـــله گـرفتــه ای !"""""""آری ، " نمیـــدانم" کجـــایی ؟
Kimiya va
اینجآ یِکیـ بود کِهـ مُنتَظِرِتـ بـــود ....."""" آغاز سیگار""""
Kimiya va
هی فلانی....به زخمهایم اینگونه نگاه نکن...خودم میدانم عمیق اند...
Kimiya va
اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد از هر جای دنیا چمدان کوچکم را میبندم راه میافتم ایستگاه به ایستگاه… مرز به مرز… پیدایت میکنم ، کنارت مینشینم بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…
Kimiya va
ﺷِـــــــﺮِﮎ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺍﻟــــﺎﻍ ﻣـــﺦ ﭘــــــﺮﻧﺴﺲ ﺭﻭ ﺯﺩ … ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﻌﻀــــﯽ ﺍﺯ ﭘﺴـــــﺮﺍ ﺑﺎ SONATA ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘـــــﻮﻧﻦ ﻣﺦ ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ﺍ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻦ !
Kimiya va
ڪاشـــــ فقط بوבـے وقتـے بغض مـےڪرבم! بغلم مـےڪرבـے و مـےگفتـے... ببینمـــــ چشمـــــاتو منـــــو نگاه کـטּ... اگه گریـ ـہ کنـے قهـــــر مـےڪنم میرمـــــا!!