Kimiya va
هر شب موهایم را شانه می کنم صبح که بیدار میشوم موهایم پریشان است من هر شب خواب سرانگشتان تو را میبینم!
Kimiya va
دلـتـنـگی یـعـنـی کنار کسی که دوستش داری باشی امـا بـدونــی کـه رفـتـنـیـه . . .
Kimiya va
خدایا باهات قهرم... کی گفته همیشه باهامی؟ مگه میشه باهام باشی و حالمو ببینی و کاری نکنی؟ مگه میشه هرچی رو که دوست دارم ازم بگیری؟ مگه میشه... که چی؟ که خدایی تو ثابت کنی؟ این روزا شیطونو بیشتر از تو حس میکنم! پس کجایی؟ مگه میشه حواست به بقیه باشه جز من؟ مگه میشه هرکی هرچی میخواد بهش بدی جز من؟ اصلا تو که واسه من وقت نداری چرا خلقم کردی؟ خدایا نگام کن ... اشکامو میبینی؟ نگو تاحالا اشکامو دیده بودی و کاری نکرده بودی... نگو که واسه توام بی ارزش شدم.... خدایا خسته شدم... بغلم کن ، دستامو بگیر...فقط تورو کم دارم...
Kimiya va
آزمون این روزهای مردان سرزمین من، قیمت مرغ و میوه است. همان مردانی که هشت سال با دست خالی جنگیدندو سر بلند به خانه آمدند. امروز سرافکنده از اهل وعیال پیاده رو ها را آنقدر میروند تا گم شوند. خدایا،مردان در سکوت پیر میشوند و در خاموشی اشک میریزند،آنها را به مرغی امتحان مکن...
Kimiya va
یکی مدال هایِ المپیکش را می شمرد ... دیگری گناهانش را می شمرد و قرآن بر سر می زند که خدایا العفو ... و در همين نزدیکی ، کودکی می شمرد که از خانواده اش چند نفر باقی مانده اند ...!
Kimiya va
وقتی از من چیزی میخوانی، مرا با لبخند تصور کن، کمی آرام بخوانش، کمی نرم بگویش، حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش، حرفم اگر تند بود تو تنها، بی تعجیل و بی صدا نگاهش کن، حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن، واژه های مرا در آغوش بگیر و با من میان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئی من ام و تو. من انسانم و عکس العملهای ساده ی انسانی دارم از ترس، از خشم، از بیزاری، از تکبر ، از حسادت .... و در مقابل از مهربانی، از شوق، از اغماض، از هیجان، از معرفت. من زنده ام. من، زنده ام. من زندگی میکنم با همین کلمات. باورم میکنی؟
Kimiya va
همه قراردادها را روي کاغذ بي جان نمي نويسند بعضي از عهد ها را روي قلب مي نويسيم حواست به اين عهد هاي غير کاغذي باشد شکستنشان يک آدم را مي شکند…