Kimiya va
یکی از فانتزی های من که نه ، تنها فانتزیم اینه که :
من باشم و تو باشی و یه کره زمین ....
و دیگه هیچی نباشه که مزاحم دنیای دو نفرمون بشه....
حتی اکسیژن!
مبادا که نفس کشیدن هم منو از تو غافل کنه!
Kimiya va
این روزها همه اواره ی کوچه های مجازی شدیم با اینکه میدانیم چیزی حل نمیشود مینویسیم برای خودمان تا تنها نباشیم
Kimiya va
نشستم... خسته شدم... دیگر قایق نمیسازم... پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد، باشد... وقتی از تو خبری نیست... قایق میخواهم چه کار... مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است ...!
Kimiya va
عاشــق آن لحظــه ام کـه کنـارتــــــ هستـم . و کودکــ درونـم از اشتیـاق با تــو بودن مـی خواهــد زمیـن و زمـان را بهـم بزنـــد . ...
Kimiya va
آنـــقدر نـفس مـی کــشم … تـــا تمـــام شـود.. همـه ی آن “هـــوایــی” کـه ســـراغ تـــو را مـی گــــیـرد …
Kimiya va
دلم گرفته است....نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه.....من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمیرسد...دلم گرفته است که آنچه هستم را نمیفهمند و آنچه هستند را میپذیرم و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را......
Kimiya va
دیگر نه از حادثه خبری هست....ونه از اعجاز چشم های آشنا....از دلتنگی هایم که بگذریم،تنهایی تنها اتفاق این روزهای من است......
Kimiya va
از هرچه می ترسیدم به سرم آمد....کاش تو هم ترسناک بودی....
Kimiya va
پرم از حس رسیدن به تو،من......پرم از این خالی.....باز،لبریز توام.....پرم از یاد تو و .......پرم از تنهایی...........