از طرف مدرسه به پسر داییم گفتن برو درباره ی "عمه ی عطار" تحقیق بنویس ، کل فامیل رو بسیج کرده که درباره ی "عمه ی عطار" مطلب جمع کنن آخرشم به هیچ جا نرسیدیم! اصلا هیچ منبعی درباره ی خانواده ی پدری عطار پیدا نمیشد. زن داییم رفته مدرسه داد و بیدار که این چه تحقیقی به بچه ی مردم میدین! عمه ی عطار به چه درد بچه میخوره آخه! مدیر مدرسه هم گفته خانم موضوع تحقیق اصلا "عمه ی عطار" نبوده "ائمه ی اطهار" بوده!!! کل فامیل پسر داییم D: آدم از خدا نترسه یه فیلیپینی حرومش کنه! فک و فامیله داریم؟
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم. هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم. وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم. به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید. چپ، موتوری هم چپ. خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخونه. وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده. با محاسبات ساده پزشکی، باخودم گفتم حتماً زنده نمونده . مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم. در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم. باحیرت دیدم چشماش را باز کرد. گفتم این حقیقت نداره. رو کردم بهش و گفتم سالمی؟ با عصبانیت گفت: " په چونه مثل یابو رانندگی موکونی؟ " با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که توی عمرم شنیده بودم. گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده. یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده ؟ شی موی تو؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره . !!!
دختر هفت ساله: ♥ این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده : مادر دختر ۷ ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند پسری ۲۷ ساله به اسمه مهدی در رو باز میکنه با روی خوشی با الناز صحبت میکند الناز میگوید : من تنهام میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز میترسم وگرنه خودم این کار انجام میدادم، مهدی که متعجب شده بود به خانه ی دختر ۷ ساله(الناز ) میرود، وقتی مهدی وارد میشود میبیند گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود، مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه الناز داد میزنه بهار بیا یه نفر سرکار رفته همه ی این متن رو خونده
همهی ما هزاران آرزو داریم: لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل؛ یک گوشی موبایل جدید؛ ملاقات با زن یا مرد رویاهایمان... ولی یک بیمار مبتلا به سرطان تنها یک آرزو دارد و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود.. . به احترام مقام کسانی که از دنیا رفتهاند و به افتخار عزیزانی که با سرطان میجنگند،
هیچ جاش نکته انحرافی بود
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 21 دقيقه قبلهمون 2 تا رو هم پاک کنی بهتر هم میشه
چون اصن به مضمون جمله نمیخوره
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 19 دقيقه قبلباشه
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبلآفرین
14 سال و 10 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبل

14 سال و 10 ماه و 17 روز و 16 ساعت و 11 دقيقه قبل