امیر بیا جای من 24 ساعت واستا بعد ریلکس باش ، وسط امتحاناتت همینجوری نخوندی هزار و یک کار بیخودو باید برسی ؛ صبح تا شب استرس ، من از حموم میام میشینم پشت سیستم تو 1 ساعت تمام اب بدنم از دست میره بس عرق میریزم ، این گرما هم کلافم کرده ، ببین اصن این روزا داستانی شده ، خلاصه الان نیاز دارم یه جا داد و قال کنم ، ببخشید ، دقیقا عین سگ دوست دارم پاچه بگیرم ، کافیه یکی بخونه همه چی ارومه تا بمب اتمی روش خالی کنم ؛
@میکروبلاگ دنبالر عزیز سلام.....چند ماه بیشتر نیست می شناسمت اما شاید بهترین دوست ِ نتی ِ من شدی...بزرگ شدنت ...زحماتِ بیدریغِ مدیرانت را به رُخ میکشد....شاید هیچ کودکِ یکساله ای چنین با تجربه وبزرگ منش نباشد...شادیهایت فرح بخش دلهایمان...غمهایت اشک چشممان...حضورت مخدر ِ روحمان شده است....بودن یا نبودن ِ هر کدام از کاربرانت شادی وملال به دلمان می نشاند....بزمهای شبانه ات گهگاه...شورِ مستی ِ را به دلهامان می اندازد....یکساله ی فریبا....بمان با قدرت...بر رقیبانت فخر بفروش چرا که نور ِ چشم نت شده ای....بهترین دوست مجازی ِ من...آرزویم پایندگی ِ توست ..بمان وبا قدرت ادامه بده....تولدت مبارک نازنین دوست
خب پس چرا عضو نمیشی تو گروه..
اول عضو شو
بعد مثل یه بچه آدم یه گوشه بشین (شوخی)
و در مسابقه های آینده که شکل میگیرن و موضوعشون مشخص میشه شرکت کن..
عکس تهیه کن
و برنده شو
1000000 دستگاه سمند سال
ميبينم که جنگ بين مديران در گرفته.خوب مث اينکه در جنگ حق عليه باطل من بايد سمت باطل باشم.اصلا بزار بگم خوشکلا بايد برقصن ببينم کي ميرقصه.ممدسن يا فرشاد.منم که تسليممممم
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون، دکتر حسابی تصمیم می گیرد سفره ی هفت سینی برای اینشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و ... بچیند و آن ها را برای سال نو دعوت کند.
دکتر خودش کارت های دعوت را طراحی می کند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهد. چون می دانست وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم اینشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما اینشتین ۲۰دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای اینشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی اینشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم: ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
اینشتین بعدها برای دکتر حسابی تعریف کرده بود: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون اینشتین را عوض می کند و یک آهنگ ایرانی می نوازد. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گوید موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. اینشتین از آقای دکتر می خواهد که قطعه ی دیگری بنوازد. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود اینشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم ... و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی ۷ انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و … همه متعجب می شوند و اینشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد!
یک کاسه آب روی میز گذاشته و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهد که این کاسه ۱۰هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. اینشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید: "ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالبه که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش رو به جهانیان معرفی کنه.
جونم ویو
15 سال و 3 ماه و 4 روز و 18 ساعت و 48 دقيقه قبلمث اينکه اينجا صورت نبايد ديده بشه.....
15 سال و 3 ماه و 4 روز و 18 ساعت و 36 دقيقه قبلخوب همیشه صورت نباید دیده بشه دیگه، درسته ؟
15 سال و 3 ماه و 4 روز و 18 ساعت و 33 دقيقه قبل