دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 2827.9

دنبال‌شدگان

(103 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

leila
leila

کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد ... براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت

leila
leila

از بین تمام برگ های شناسنامه ام برگ آخر را دوست دارم که مرا به تو میرساند...

leila
leila

اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت

leila
leila

چه نیازیست که انسان ماشین زمان بسازد...؟ وقتی میشود آهنگی که با هم گوش میکردید را دوباره گوش کنی و به همان لحظه ها دقیقاً به همــــــان لحظه ها پرتاب شوی...............!

leila
leila

شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید... پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد ! شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟ گفت : ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است ! ! مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند ! روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است ! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند !!

leila
leila

اگر چشم دارى به ديگر سراى به نزد نبى و على گير جاى ... فردوسى

leila
leila

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید كاسه‌ای ن[!] و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه فروشی نیست. * * *هرگز فکر نکنید * *دیگران احمقند*

leila
leila

هفت بار خویشتن را خوار یافتم : نخست آن که دیدم به امید سرفرازی جامه خواری به تن کرده است. دوم- آنگاه که دیدم در برابر راست قامتان جست و خیز می کند. سوم آنگاه که او را در گزینش میان سخت و آسان آزاد گذاردند و او آسان را بر گزید. چهارم آنگاه که گناهی انجام داد و سپس خود را دلداری داد که دیگران نیز همگی چون او گناه می کنند. پنجم آنگاه که از سستی خویش رنجها دید و بردباری اش را نشان توانمندی اش شمرد. ششم آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمرد-حال آنکه چهره ی یکی از نقابهای خود او بود . هفتم آن زمان که به ستایش زبان گشود و اندیشید که کار نیکویی انجام داده است. صدای سخن عشق جبران خلیل جبران

leila
leila

دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد ، غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد

leila
leila

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري

leila
leila

مادر بزرگ! گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق. خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست. دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم... ((حسین پناهی))

leila
leila

به سلامتي درياچه اورميه... نه بخاطر اينكه مظلوم هست فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...(وجود نمکهای درون دریاچه مانع از غرق شدن افراد میشد حیف که چنین جاذبه گردشگری و نعمت بزرگ الهی رو از دست میدهیم)

leila
leila

خدایا یادت هست؟ اون روز دستتو گرفتم کشیدم بردم پیش اون با انگشتم مستقیم نشونش دادم گفتم: "خدا من اینو می خوام ، خودت درستش کن!" نگاهی بهش انداختی و گفتی : ......"این؟! من بهتر از این رو بهت میدم" من پامو به زمین کوبیدم و گفتم: "نه ! همین! من اینو خیلی دوست دارم ! فقط همینو می خوام !" برگشتی مستقیم توی چشمانم زل زدی و گفتی: "نمیشه! آخه او مال کس دیگه ای شده!" بعد روتو برگردوندی و قدم زنان رفتی خدایا یادت هست؟؟؟؟؟؟؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

لب بر لبت می گذارم تا تمام ِ کلمه های ممنوعه را بی آنکه گفته شوند بی آنکه شنیده شوند لمس کنی

leila
leila

بيا باور كنيم كه هنوز يكديگر را باور نكرده ايم بيا باور كنيم كه اگر باور كنيم و اگر بال يكديگر شويم، خورشيد كه هيچ به خدا ميرسيم