leila
به دنبال خدا نگرد ، خدا در دير و بتكده و مسجد نیست ، لابلای کتاب های کهنه نیست ، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ، آنجا نیست!! خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی ، در لبخندی است که به لب می نشانی ، در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ، در قلبیست که برای تو می تپد ، در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده
leila
وقتیکه دیگر نبود به بودنش نیازمند شدم،وقتیکه دیگر رفت در انتظار آمدنش نشستم،وقتیکه دیگر نمیتوانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتیکه او تمام کرد من شروع شدم، و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.
leila
هوایت که به سرم میزند دیگر در هیچ هوایی نمیتوانم نفس بکشم عجب نفسگیر است هوایِ بی تویی